تبليغاتX
باران - سياه جامه ام







باران

کوه ها با همند و تنهایند همچو ما با همان تنهایان

سياه جامه ام

 

سياه پوشيده ام، سر تا پا و حسرت همه روزهايي را مي خورم كه مي توانستم زرد بپوشم، نارنجي، قرمز، سوسني و صورتي و فقط آبي و سورمه اي پوشيدم، آن وقت ها فكر مي كردم كه تا هميشه وقت هست كه همه رنگ ها را تجربه كنم اما ...

نمي دانستم روزي عضوي از دنياي آدم بزرگ ها مي شوم و بايد شأن دنيايشان را حفظ كنم و همواره سياه بپوشم. گاهي فكر مي كنم مريم كودكانه در حال احتضار است و من براي او سياه پوشيده ام، نمي دانم كه اگر آرزوي رنگ ها هم در من بميرد، چيزي از مريم باقي خواهد ماند يا نه!

دلم مي خواهد فرصتي پيش آيد و شلوار قرمز بپوشم، مانتوي زرد با يقه صورتي و هر لنگ كفشم يك رنگ باشد و روسري سوسني ام را باد با خود ببرد...

 

+ نوشته شده در 87/08/29ساعت 13:48 توسط مریم |