ترديد
از لابلاي جمعيت مي گذرد و درست مي آيد و كنار من مي ايستد، اتوبوس شلوغي است، در آخرين رديف روي صندلي نشسته ام، حدودن 6 ساله است، مقنعه سفيد بلندي پوشيده است، با چشمهاي درشتش خيره نگاهم مي كند و با نگاهش خيلي رك مي گويد كه مي خواهد بنشيند، از صبح پاهايم ضعف مي رود و الان نزديك غروب است، نگاهم را از نگاهش مي دزدم و در ترديد مي مانم...

