تبليغاتX
باران







باران

کوه ها با همند و تنهایند همچو ما با همان تنهایان

سياه جامه ام

 

سياه پوشيده ام، سر تا پا و حسرت همه روزهايي را مي خورم كه مي توانستم زرد بپوشم، نارنجي، قرمز، سوسني و صورتي و فقط آبي و سورمه اي پوشيدم، آن وقت ها فكر مي كردم كه تا هميشه وقت هست كه همه رنگ ها را تجربه كنم اما ...

نمي دانستم روزي عضوي از دنياي آدم بزرگ ها مي شوم و بايد شأن دنيايشان را حفظ كنم و همواره سياه بپوشم. گاهي فكر مي كنم مريم كودكانه در حال احتضار است و من براي او سياه پوشيده ام، نمي دانم كه اگر آرزوي رنگ ها هم در من بميرد، چيزي از مريم باقي خواهد ماند يا نه!

دلم مي خواهد فرصتي پيش آيد و شلوار قرمز بپوشم، مانتوي زرد با يقه صورتي و هر لنگ كفشم يك رنگ باشد و روسري سوسني ام را باد با خود ببرد...

 

+ نوشته شده در 87/08/29ساعت 13:48 توسط مریم |

تغییر محتوايي دعاي صلوات

 

وقتي که اتوبوس از میدان شهدا رد می شه و یا وقتی که می خوام برم حرم و تو ورودیش کیف و هیکل آدم رو می گردن و کلی شلوغ می شه و معطلي داره، آدما را به را به دلایل مختلف صلوات می فرستن، از سلامتی آقای راننده و فرج آقا امام زمان و سلامتی همه مریضای مسلمون و این جور چیزا که می گذره نوبت به دعا برا جوونا مي شه ، قديما معمولن صلوات مي فرستادن تا جوونا هدايت بشن اما حالا با اينكه هنوز به نظر نمي رسه جوونا هدايت شده باشن، محتواي دعاي صلوات عوض شده و بيشتر صلوات مي فرستند تا جووناي اين مملكت كار پيدا كنن...

 

+ نوشته شده در 87/08/07ساعت 18:33 توسط مریم |