تبليغاتX
باران







باران

کوه ها با همند و تنهایند همچو ما با همان تنهایان

ترديد


از لابلاي جمعيت مي گذرد و درست مي آيد و كنار من مي ايستد، اتوبوس شلوغي است، در آخرين رديف روي صندلي نشسته ام، حدودن 6 ساله است، مقنعه سفيد بلندي پوشيده است، با چشمهاي درشتش خيره نگاهم مي كند و با نگاهش خيلي رك مي گويد كه مي خواهد بنشيند، از صبح پاهايم ضعف مي رود و الان نزديك غروب است، نگاهم را از نگاهش مي دزدم و در ترديد مي مانم...


+ نوشته شده در 87/05/31ساعت 11:46 توسط مریم |

تعريف من


مدتيه كه ميخوام خودمو برا خودم تعريف كنم، اما همچنان موفق نشدم، حتي هستم هايم هم برايم مبهم است چه برسد به مي خواهم باشم هايم...

+ نوشته شده در 87/05/28ساعت 12:23 توسط مریم |