تبليغاتX
باران







باران

کوه ها با همند و تنهایند همچو ما با همان تنهایان

بازي دزد و پليس

 

ديروز حدود ۱۲ ظهر از چهارراه مقدم تا چهارراه راه آهن (مسير كوتاهي است در مشهد) سوار يه شخصي شدم، دوست راننده ام با كمال خونسردي تمام مدت برا ۲ نفر مسافري كه جلو نشسته بودند،  از اتفاقات صبح همان روزش تعريف مي كرد، كه صبحي چه تعداد پليس به در خونه اش اومده بودند و اونجا رو محاصره كرده بودند ولي اون تونسته بود خيلي زود از راه پشت بام فرار كنه و دوستاي پليسمون ناكام مونده بودن!

من شبيه اين جور داستان ها رو چندين بار تو اين جور مسيرها شنيده م، مي بيني واسه يه عده تو شهر من(كه فكر نميكنم كم هم باشن) بازي دزد و پليس وارد زندگي روزمره و كاملن عاديشون شده، اونا اونقدري زندگي مي كنن كه تونسته باشن در برن، بعدشم مي شه زندان و اگر هم فقط ۳۰گرم كريستال  يا ۵۰ گرم هروئين داشته باشن، اعدام...

به همين راحتي...

 

+ نوشته شده در 87/02/28ساعت 17:49 توسط مریم |

سوسن شریعتی در مشهد

 

سوسن شریعتی امروز مشهده، ساعت ۱۱:۳۰ مي ره جهاد دانشگاهي، سه راه ادبيات، تالار فردوسي(به تالارش شك دارم، دم در از نگهباني بپرسيد) و ساعت ۶ هم مي ره مشاركت، به نظرم حيفه كه اين فرصت رو از دست بديم، حرفاي اين آدم كلي برا من چشم انداز تعريف كرده، ذهن سيستمي ش هم تونسته تو مرتب كردن افكارم موثر باشه، خلاصه گمون كنم كه اومدن پاي صحبتاش بيرزه.

 

+ نوشته شده در 87/02/10ساعت 8:39 توسط مریم |

شادی ای که نبود...

 

از وقتي كه قرار بود سال نو بشه و بعد كه شد و بعدش كه نو شده بود، تصميم داشتم برا خودم يه چشم انداز سالانه تعريف كنم و مثه آقا سال 87 رو برا خودم نامگذاري كنم، با خودم هي فكر كردم كه چه فاكتوري تو زندگي من از همش مهمتره و بالاخره يه هفته اي از عيد رفته بود كه فهميدم هيچي برام به اندازه شادي مهم نيست و تصميم گرفتم كه شاد زيستن رو اولويت يك زندگي م  قرار بدم، اون كارايي رو بكنم كه خوشحالم مي كنه، به اتفاقاتي كه دوستشون ندارم و مي افته، خيلي رو ندم و برا خودم برنامه ريزي كنم كه ذهنم مرتب بشه و آشفتگي كارام بهمم نريزه و از اين جور كارا... حدود چند روزي هم موفق بودم اما اصلن نفهميدم كه كم كم دارم از اسم سال م فاصله مي گيرم، كم كم يه غصه اي تو دلم ريشه دووند، هر روزم برام سخت تر از روز قبل مي شد، نسبت به اطرافم بي تفاوت شده بودم، از چيزايي كه مي خوندم يا مي شنيدم سر در نمي آوردم، اينگاري ورودي ذهنم بسته شده بود، 2 تا كنفرانس كتاب رفتم كه فقط از يكيش واژه "اضطراب" برام به يادگار موند...

گاهي دغدغه برگشت به وجودي آروم برام پيش مي اومد و يه كارايي مي كردم، مثلن رفتم شمال، كنار دريا كه فكر مي كردم خيلي آرومم كنه اما نكرد يا گاهي برا خودم موسيقي پخش مي كردم، اما اينگار نمي شنيدمش...

اين مدت بيشتر از همه دلم مي خواست بخوابم كه خب خيلي نشد، گاهي هم فكر اون گربه اي كه بهش دل بسته بودم مث خوره به جونم مي افتاد و مثه روز اول بهمم مي ريخت، از هر گونه غري هم برا مصطفي دريغ نكردم و هي روانش رو آزرده مي كردم، اما خدايي خيلي خوب باهام تا كرد و كلي تلاش كرد كه وضعيتم رو عوض كنه...

حالا دارم مي نويسم و اين يعني اينكه بهترم، اين نوشتن برام يه جور درددل كردنه و خوشحالم از اينكه دارم اينكارو مي كنم، بالاخره تا از يه مرحله اي رد نشم كه نمي تونم برگردم پشت سرمو نيگا كنم و ازش حرف بزنم...

هنوز تا اسم سال م فاصله دارم اما الان احساس آرامش مي كنم ...

 

+ نوشته شده در 87/02/03ساعت 20:3 توسط مریم |