جنگ
ديروز علي آقا مي گفت كه يه سوم همه پولهاي دنيا صرف تهيه و خريد تسهيلات نظامي و جنگ مي شه.
و من هنوز داره سرم تير مي كشه...
ديروز علي آقا مي گفت كه يه سوم همه پولهاي دنيا صرف تهيه و خريد تسهيلات نظامي و جنگ مي شه.
و من هنوز داره سرم تير مي كشه...
و چنان بي تابم
كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر كوه
دورها آوايي ست
كه مرا مي خواند...
امروز كار آقا پليسه كه مدام چراغ راهنمايي رو سبز و قرمز مي كرد منو ياد فانوسبان اخترك كوچيكي انداخت كه شازده كوچولو ازش رد شده بود...
دلم مي خواد دوباره برگردم به كودكي و همه لحظاتي كه از دستشون دادم رو جبران كنم... همه لحظاتي كه از دستشون داديم رو جبران كنم...شايد اين اولين باره كه دلم يه فرصت دوباره مي خواد، كه مي خوام هر جور شده جبران كنم...
كاش هنوز سوم دبستان بودم، نه! اين ديره، بايد به گذشته دورتري برگردم، شايد برا اينكه خيلي دور نشيم، اول خوب باشه، اما اون روز كه ختنه ات كردن مي مونه و واي! نه نمي شه از اون گذشت، اگه تو فرصتشو داشته باشي بيا از اول اول شروع كنيم، از همون اولين باري كه همديگه رو ديديم، خيلي لحظه ها هست كه بايد جبران بشن...
تو خيلي عزيزي ومن نمي خوام به راحتي از دستت بدم.................
كاش مي شد...
چقدر در قبالت احساس مسئوليت مي كنم! اما كي؟ حالا كه تو ديگه نيستي... و چقدر اين نبودنت دردناكه... همش ياد سهراب مي افتم و با خودم مي گم واسه تو قصه سهراب خيلي زوده... اما توي اين دنياي سرعت، اينگار ديگه قصه هامونم دچار عجله شدن...
بيا و برگرد... شايد هنوز فرصتي باشه... بيا و برگرد و بذار دوباره امتحانش كنيم...
پ.ن: اينا رو واسه كسي نوشتم كه بيش تر از يه در صدم احتمال نمي دم اينا رو بخونه، اما چون دلم مي خواد كه بخونه و شايد راه ديگه اي ندارم كه باهاش حرف بزنم، به همين يه درصد احتمال اكتفا مي كنم، از همه بقيه هايي كه بابت اين به ظاهر چرنديات وقتشون رو گرفتم عذر خواهي مي كنم....
نان به نرخ روز خورديم، اي دريغ...
وقتي به جز "نان نخوردن" و "نان به نرخ روز خوردن"، گزينه ديگري نداري و در اين ميانه حتي ردپايي از "نان آزادي" بر زمينت نمانده، چه مي تواني بكني؟