تبليغاتX
باران







باران

کوه ها با همند و تنهایند همچو ما با همان تنهایان

چه فایده...

 

مدام با خودم مي گم چه فايده؟ به اطرافم نگاه مي كنم  و از خودم خجالت مي كشم

هر چه فكر مي كنم مي بينم براي من كه فايده اي نداشته، بعيد هم مي دونم آدمي باشه كه براش فايده داشته باشه و با خودم مي گم كه شايد واقعن خدايي هست كه اون بالا بالاها نشسته و ما همه زاييده فكر اونيم، مثل يك پسر بچه شيطون كه حتي توي فكرشم خرابكاري مي كنه  و از كارش لذت مي بره و قهقهه مي زنه و به ماها مي خنده،  شايد هم  واقعن يك سري آدمك درست كرده و به دست و پاهاشون نخ بسته و حركت شون مي ده، اون موقع هايي هم كه نخ ها به هم گره مي خوره، حوصله ش سر مي ره و مي شينه يك كناري و فرني اي كه مامانش از صبح براش درست كرده رو مزه مزه مي كنه و منتظر مي مونه تا ببينه كه آدمكاش چي كار مي كنن...

اما چه فايده اي داشته باشه و چه نداشته باشه من توي يه همچين روزي به اين دنيا اومدم و با اينكه توي به دنيا اومدنم هيچ نقشي نداشتم، از خودم خجالت مي كشم...

از خودم و از همه آدمايي كه هر روز مي بينم و نمي بينمشون خجالت مي كشم...

از اون پسر بچه اي كه امروز از حرم تا كوچه چارباغ باهام اومد و ازم خواست كه ازش يه دعا بخرم و از همه اون پسر بچه ها و دختر بچه هايي كه امروز دنبالم نيومدن تا ازشون آدامس و دستمال كاغذي و دعا و... بخرم...

از اون زني كه توي چشمام نگاه مي كرد و مي خواست يه فال حافظ برام بگيره...

از اون پسره كه داد مي زد و مي خواست از مردم عكس بگيره...

از اون پسرايي كه وقتي مي بينندم تمام تلاششون رو مي كنن كه متلك جديدتري بهم بگن و اين تفريح زندگي شونه...

از اون آقايوني كه با ماشينشون جلوي پام ترمز ميزنن و طوري نگام مي كنن كه انگاري بدشون نمي ياد همونجا وسط خيابون بهم تجاوز كنن...

از اون دخترايي كه منتظر چنين ماشين هايي مي مونن تا بتونن امرار معاش كنن و يا چه مي دونم اين كار تفريح شونه...

از اونايي كه هر روز تمام دغدغه شون تهيه كريستال ه و هر روز از خودشون و از زندگي شون متنفر مي شن...

حتي از اونايي كه همه تلاششون رو كردن و از هروئين، كراك و كريستال درست كردن هم خجالت مي كشم...

از اونهايي كه آدم مي كشن، از اونايي كه كشته مي شن، از اونايي كه دست به انتحار مي زنن...

 گاهي دلم مي خواد كه واقعن اون پسربچه شيطون اون بالا نشسته باشه و ماها خيالمون راحت باشه كه يكي هست كه مي شه همه چي رو انداخت گردنش، اما باز هم چه فايده...

 

+ نوشته شده در 86/11/29ساعت 20:42 توسط مریم |

نگاه تو

 

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

                    و انسان با نخستین درد

                             من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...

 

+ نوشته شده در 86/11/26ساعت 8:48 توسط مریم |

چراغ راه داريم، نقشه راه نه!

 

دومين جلسه از سلسله جلسات انجمن اسلامي دانشجويان شرق كشور با سخنراني 2 نفر از چهره هاي برجسته جريان روشنفكري ديني برگزار شد.

در ابتداي اين جلسه، علي طهماسبي، پژوهشگر و نويسنده كتب متعددي با مضامين ديني و اسطوره اي با موضوع ((طرح يك نظريه سياسي در مسأله قدرت و حكومت)) به ايراد سخن پرداخت. وي در آغاز كلام خود به طرح اين سؤال پرداخت كه ((آيا براي صحبت از مسائل روز نياز به تأييد گذشته داريم؟)) و سپس در پاسخ به اين سؤال گفت: ((عده اي از نسل جوان ما مي گويند كه هر آنچه در گذشته شده به امروز ما ارتباطي ندارد، اما بايد توجه كنيم كه نگاه به گذشته غير از تقليد از گذشته است و به معني ادامه دادن راه است. گذشته قابل تكرار نيست اما نيازي به شروع كردن از نقطه آغازين در هر تجربه را هم نداريم، بنابراين مي توان گذشته را امتداد داد.)) وي سپس با بيان اين مطلب كه تمامي اديان غايتمند هستند، يادآور شد: ((هر ديني براي انسانهاي ديندار غايت و هدفي را درنظر گرفته است اما كلاه گشادي كه روشنفكران ما سرخود گذاشتند اين بود كه گفتند اين غايت مهم نيست و آنچه مهم است، تنها خود زندگي است.)) وي در ادامه با انتقاد از گسست ايده ها و واقعيات در جامعه امروز يادآور شد: (( حاصل اين قطع ارتباط ميان ايده ها و واقعيات، به وجود آمدن نسلي بي رؤيا، بي آينده و بي هدف است كه حتي ايده آلهاي سنتي هم براي چنين نسلي معناي پيشين را ندارد و گويي كلوچه هاي بهشت سنتي را موشهاي گورستان خورده اند.))

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/11/07ساعت 13:44 توسط مریم |