چه فایده...
مدام با خودم مي گم چه فايده؟ به اطرافم نگاه مي كنم و از خودم خجالت مي كشم
هر چه فكر مي كنم مي بينم براي من كه فايده اي نداشته، بعيد هم مي دونم آدمي باشه كه براش فايده داشته باشه و با خودم مي گم كه شايد واقعن خدايي هست كه اون بالا بالاها نشسته و ما همه زاييده فكر اونيم، مثل يك پسر بچه شيطون كه حتي توي فكرشم خرابكاري مي كنه و از كارش لذت مي بره و قهقهه مي زنه و به ماها مي خنده، شايد هم واقعن يك سري آدمك درست كرده و به دست و پاهاشون نخ بسته و حركت شون مي ده، اون موقع هايي هم كه نخ ها به هم گره مي خوره، حوصله ش سر مي ره و مي شينه يك كناري و فرني اي كه مامانش از صبح براش درست كرده رو مزه مزه مي كنه و منتظر مي مونه تا ببينه كه آدمكاش چي كار مي كنن...
اما چه فايده اي داشته باشه و چه نداشته باشه من توي يه همچين روزي به اين دنيا اومدم و با اينكه توي به دنيا اومدنم هيچ نقشي نداشتم، از خودم خجالت مي كشم...
از خودم و از همه آدمايي كه هر روز مي بينم و نمي بينمشون خجالت مي كشم...
از اون پسر بچه اي كه امروز از حرم تا كوچه چارباغ باهام اومد و ازم خواست كه ازش يه دعا بخرم و از همه اون پسر بچه ها و دختر بچه هايي كه امروز دنبالم نيومدن تا ازشون آدامس و دستمال كاغذي و دعا و... بخرم...
از اون زني كه توي چشمام نگاه مي كرد و مي خواست يه فال حافظ برام بگيره...
از اون پسره كه داد مي زد و مي خواست از مردم عكس بگيره...
از اون پسرايي كه وقتي مي بينندم تمام تلاششون رو مي كنن كه متلك جديدتري بهم بگن و اين تفريح زندگي شونه...
از اون آقايوني كه با ماشينشون جلوي پام ترمز ميزنن و طوري نگام مي كنن كه انگاري بدشون نمي ياد همونجا وسط خيابون بهم تجاوز كنن...
از اون دخترايي كه منتظر چنين ماشين هايي مي مونن تا بتونن امرار معاش كنن و يا چه مي دونم اين كار تفريح شونه...
از اونايي كه هر روز تمام دغدغه شون تهيه كريستال ه و هر روز از خودشون و از زندگي شون متنفر مي شن...
حتي از اونايي كه همه تلاششون رو كردن و از هروئين، كراك و كريستال درست كردن هم خجالت مي كشم...
از اونهايي كه آدم مي كشن، از اونايي كه كشته مي شن، از اونايي كه دست به انتحار مي زنن...
گاهي دلم مي خواد كه واقعن اون پسربچه شيطون اون بالا نشسته باشه و ماها خيالمون راحت باشه كه يكي هست كه مي شه همه چي رو انداخت گردنش، اما باز هم چه فايده...

