تبليغاتX
باران







باران

کوه ها با همند و تنهایند همچو ما با همان تنهایان

امنیت اجتماعی

 

چند روز پیش از ساعت 12 تا1 ظهر که حتما می تونید حدث بزنید جقدر خیابانها شلوغه، بابت انجام یک کار بانکی و دو سه تا خرید کوچولو با سرعت در خیابانی راه می رفتم و شلوار و مقنعه مشکی و مانتو سورمه ای پوشیده بودم، هیچ گونه آرایشی نداشتم و مقنعه ام هم جلو بود اما ظاهرن مردهای محل ما از هیچ جنس مخالفی نمی گذرند و بدون اغراق بالغ بر 50 درصد آقایونی که من را دیدند سعی کردند به من گوشزد کنند که متوجه عبور من شده اند و من را متوجه حضور خودشان کردند، از پیرمردی که پای در لب گور داشت تا پسر بچه ای که شاید امسال راهی سوم دبستان باشد و در هر حدی که از دستشان بر می آمد...

چند روز پیشتر هم یک تاکسی قصد ربودن یکی از دوستانم را کرده بود و پیشتر از آن هم چند موتور سوار دوست دیگرم را مدیون هیجانات خود کرده بودند....

با خودم فکر کردم که مگر طرح ارتقای امنیت اجتماعی اجرا نشده است و مگر همین جند روز پیش نبود که 17 نفر اعدام شدند تا ما همه در آسایش زندگی کنیم!!!!! و باز باخودم تعجب می کنم که چطور برخی از دوستان با نحوه برخورد پلیس و دادگستری موافقند؟

چرا هیچ کداممان به فکر چاره ای نیستیم؟       

+ نوشته شده در 86/06/23ساعت 9:21 توسط مریم |

امید

 

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بدآهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟!

 

یکشنبه، 4 شهریور بود و سالمرگ اخوان و بزرگداشتی که هر ساله از طرف خانواده این شاعر بزرگ بر مزارش در توس برگزار می شه.

می دونم که الان 6 شهریوره و کمی دیر شده و بابت اینکه بالاخره دارم می نویسم به شدت از خودم تشکر می کنم!

بعد از مراسم یاد اخوان فرصتی دست داد تا گفت و گویی با مزدک پسر کوجک اخوان داشته باشم. مزدک می گفت پدرش وصیت نکرده بود که در کنار فردوسی دفن شود بلکه دوست می داشت بدنش در کنار درختی در بیابانی دفن شود تا خاک تن او سایه ای برای رهگذری باشد که از آنجا می گذرد! می گفت جسد پدرش به اصرار اطرافیانش به توس آمد چرا که آنها اخوان را فردوسی زمان می دانستند و با واسطه شفیعی کدکنی و با استناد به آشنایی دوران نوجوانی رهبری و اخوان توانستند از حکم ولایی رهبر برای دفن پدر در کنار فردوسی استفاده کنند.

 

+ نوشته شده در 86/06/06ساعت 10:43 توسط مریم |