یلدا بازی با بسیاری تاخیر
شاید من آخرین کسی
خیلی کوچولو که بودم ، هر شب که مامانم می خواست بخوابوندم و هر شب که من نمی خواستم بخوابم بهم می گفت: "چشمهاتو ببند تا خواب نره توی چشمات و بتونی بیدار بمونی" من ساده دل هم هر شب گولش رو می خوردم و این طوری می خوابیدم ،به مرور زمان من به خواب معتاد شدم و تا همین الان دچار این خوشخوابی ام در حدی که چند سال پیش که یه نفر تلفنی خبر داد بابام تصادف کرده ، فکر می کنید من چه عکس العملی داشتم ؟
راهم رو ادامه دادم و رفتم بالشتم رو برداشتم و توی حیاط خوایبدم .
به طور کلی وقتی که خوابم بیاد هیچ چیزی نمی تونه مانع از خوابیدنم بشه .
من بیشتر بچگی مو توی کوچه ، زمینی به اندازه 3 تا مدرسه که به صورت کاملا دست نخورده باقی مونده بود و توش پر از تپه های کوچیک و بزرگ بود ، خونه هایی که نیمه ساز بودند و روی دیوار و پشت بام گذروندم .
گاهی اوقات با چند تا از دوستام بین بچه های مدرسه شایعه می کردیم که فلان خونه جن داره و کلی قصه سر هم می کردیم که اونجا چه اتفاقهایی افتاده و به این صورت اون خونه رو در انحصار خودمون قرار می دادیم .
یکی از هنرهام این بود که در پی عتراضات مدنی یک کلاس را تعطیل کنم ، نه از باب فرار از درس ، از این جهت که به اعتراضاتمون رسیدگی کنند : مثلا یکی از معلمهامون مشکل داشت یا دفتر مدرسه یه قولی میداد و عمل نمی کرد یا... بالاخره حقمون رو می گرفتیم .
تا وقتی راهنمایی بودم بچه ها خیلی پایه بودند و کارها خوب پیش می رفت اما وقتی رفتم دبیرستان پدرم در اومد تا فقط یک بار تونستم این کار رو بکنم ، فکرش رو بکنید کلاس ما پنجره نداشت و واسه روشناییش فقط یه لامپ 60 داشت ، از ته کلاس اصلا تخته دیده نمی شد و مسئولین مدرسه هر روز قول می دادند که یه لامپ دیگه بگیرند و داشت ترم تموم می شد و هنوز این اتفاق نیفتاده بود ، اما همکلاسیهام حاضر نمی شدند که اعتراض کنند .
چند سال پیش ، یه مدتی اکثر اطرافیانمون به طور جداگانه اما همزمان به این نتیجه رسیده بودند که من و خواهر کوچیکه ام خیلی شبیه همیم ، این موضوع اینقدر تکرار شد و من هی تحت تاثیر حرفهای بقیه قرار می گرفتم ، در حدی که یه بار که پشت سر خواهرم نشسته بودم یه دفعه فکر کردم من پشت سر خودم نشستم ...
دیگه خاطره بسه! حالا که فرصتی پیش اومده بگذارید یه کمی هم درددل کنم : من چند تا هوو دارم ، مثل خانمهای کاملا سنتی و قدیمی خوب می تونم با سه تاشون کنار بیام :ابوالفضل ، اردوان و فرزاد اما یکیشون هست که ...چی بگم ، خب سخته دیگه و اون روزنامه است : وقتی مصطفی داره روزنامه می خونه حتی اگه دست و پام هم بشکنه یا آتیش بگیرم ، اون متوجه نمی شه ...

